ღمن زندگي را در عشق ، عشق را درقلب ،ღ
ღقلب را به خاطر اين كه خانه توست دوست دارم ،ღ
ღمن اندوه را در اشك ، اشك را در چشم ،ღ
ღچشم را به خاطر ديدن تو دوست دارم ،ღ
ღمن عشق را در سكوت ، سكوت را در تنهايي ،ღ
ღتنهايي را به خاطر تپيدن قلبم ღ،
ღقلبم را براي تو و تو را همچون قلبم دوست دارمღ

- يه روز يكي دنياي تو ميشه ، يه روز تو دنياي يكي ميشي ، يه روز دنياي تو مال يكي ديگه ميشه ، يه روز هم بدون اين كه بفهمي دنياي يكي ديگه ميشي !!! - ترك ما كردي برو هم صحبت اغيار باش/با ما چون نيستي باهر كه خواهي يار باش - همدم گل گشته ام همبستر خاكم مكن ..... قطره قطره مي چكم از چشم خود پاكم مكن ...... - كاش بدوني نبودنت ، نديدنت ، يا واسه هميشه رفتنت هرگز بهونه نميشه واسه از ياد بردنت ..... - گفتم به گل زرد چرا رنگ مني ؟؟؟ افسرده و دلتنگ ... چرا مثل مني ؟؟؟ من عاشق اويم كه رنگم شده زرد ، تو عاشق كيستی كه همرنگ مني ...... - نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من مي سوزم تو هم اب ميشي ؟؟؟؟ شمع گفت : مگه ميشه كسي كه تو قلبمه بسوزه من اشك نريزم ؟؟؟!!!! - رو ساحل سرخ دلت اسم كسي رو حك نكن به اين كه من دوست دارم حتي يه لحظه شك نكن رفتي و منو جا گذاشتي ميون بي كسي ها رفتي منو سپردي به دست اطلسي ها رفتي حالا شعرام همه اش پر از غم شده برگ هاي دفتر من به رنگ ماتم شده رفتي شايد نخواستي همسفرت من باشم شايد اصلا نخواستي در به درت من باشم رفتي شايد فكر كردي منم نامهربونم ولي بدون عزيزم من عاشقت مي مونم چشم در راهي كه اخرين بار براي هميشه بدون خداحافظي در ان پاي گذاشتي و رفتي ...دوخته بودم . جاده اي كه اغازش من بودم و پايانش خورشيد ارغواني رنگ ....جاده اي كه خط وسط ان جاي پاي طلايي تو بود . امروز كه به ان جاده و خورشيد مي نگرم ...ديروز به يادم مي ايد . ديروزي كه زمزمه كوچ سر دادي و رفتي . من اين رفتنت را هرگز فراموش نخواهم كرد . چرا كه مرا تنها در ميان غم ها و تاريكي ها و سختي ها رها كردي و رفتي . راستي يادت هست چگونه رفتي ؟ و چرا رفتي ؟مگر من چه كرده بودم ؟ ان روز من در طلب يك لقمه نان از سفره عشقت ...گداگونه به خانه ات روي اورده بودم ..... چرا كه تو را در سخاوت عشق بيتا مي دانستم . ولي افسوس در به رويم نگشودي . خدايا مگر من چه كردم كه اين گونه از دست او دنياي دردم ؟ من كه هميشه طلوع را در كوي تو خير مقدم مي گفتم و غروب را هم در كوي تو بدرقه مي كردم . من كه شهره شهر شدم ....ولي تو حتي روي مرا نديدي . من كه با هر ناز تو خودم را نيازمندتر ميديدم ........ من كه زندگي را با تو مي خواستم ...فقط با تو .... پس چرا رفتي ؟ چرا ان گونه بي رحمانه رفتي ؟ تو رفتي و ناراحتي ام بيش از اين باشد كه چرا رفتي ....اين است كه ...چرا ان گونه ....ناگهان و غريب و سرد و رويايي ! تو رو به غروب و من رو به تو . تو پشت به من و من پشت به ارزوهاي با تو بودن ! تو مي رفتي و مرا مي كشيدي . من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوي خورشيد ....خورشيدي كه رو به غروب بود . ناگهان از دستم رها شدي ........يا دستانم از تو رها شد . به هر حال جدا شديم . تو ازمن و من از يك دنيا اميد . من اشك مي ريختم كه بر گردي .....تو مي خنديدي و خونسرد مي رفتي و ....مي رفتي . چهره ات هنگام رفتن يادم هست .....لبهايت خندان بود .....سينه ات مالامال از غرور ..... قلبت از سنگ و اواز خوان و شادان مي رفتي و مي رفتي . من زانو زده تسليم عشق شدم ......سرنوشت را باختم و دست هايم را از سوي تو بازستاندم . ديده به جاده اي دوخته بودم كه به خورشيد مي رفت . اغازش من بودم و پايانش خورشيد ارغواني رنگ ...و خط وسط جاده .......جاي پاي طلايي تو بود . تو رفتي ان قدر كه در انتهاي جاده ........ همراه خورشيد غروب كردي و رفتي ....! 


ღدارم مي رم رو سنگ قبرم ننويس اسمم چي بود يا كي بودمღ ღقاصدكا خبر ندن عاشق تو يكي بودمღ ღبه پونه ها بگو واسم گريه و زاري نكننღ ღماهي هاي توي تنگ فقط دريا رو نقاشي كننღ ღرنگ مشكي « غمو » رو تن ابرا نبينمღ ღچيه همش مي بارين الهي كه من بميرمღ ღاخه مگه كجا مي رم همين ورا به يه سفرღ ღخورشيد خانوم خوب مي دونه قبلا بهش خبر دادمღ ღدست گل رو قبرمو به گلدونش پس بديدღ ღبه خاطر منم شده به زندگيش نفس بديღد ღمي خوام كه كوله بارمو رو شونه ي عشق بذارمღ ღدارم مي رم ولي بدون به جون تو دوست دارم ......ღ
من زندگي را در عشق ، عشق را درقلب