ღ♥ღعاشقانه ترين ها براي عاشقترين هاღ♥ღ
ღ♥ღدل نوشته ها ي يه عاشق تنها يه تنهاي بي كسღ♥ღ





براوببخشایید
براوکه گاه گاه
پیونددردناک وجودش را
باآبهای راکد
وحفره های خالی ازیاد می برد
وابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد


براوببخشایید
برخشم بی تفاوت تصویر
که آرزوی دوردست تحرک
دردیدگان کاغذی اش آب می شود


براوببخشایید
براوکه درسراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
وعطرهای منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را
آشفته می کند

براوببخشایید
براوکه ازدرون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش ازتصور ذرات نور می سوزد
وگیسوان بیهده اش
نومیدار ازنفوذ نفس های عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران

براوببخشایید

براوببخشایید
زیراکه مسحوراست
زیراکه ریشه های هستی بارآور شما
درخاک های غربت اونقب می زنند
وقلب زود باور اورا
باضربه های موذی حسرت
درکنج سینه اش متورم می سازند.




نمی دانم چرا رفتی...؟

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت

رها كردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و

نارنجی خورشید واكردم

نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم شاید خطا كردم

و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا تا كی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:

تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم

و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل

میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر

نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم....!





زندگي
زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.

 













چقدرسخته توچشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید

وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد

زل بزنی وبه جای اینکه لبریز کینه ونفرت شی

حس کنی که هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرت وباز به دیواری تکیه بدی

که یه بار زیرآوار غرورش همه وجودت له شده...

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اماوقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...

چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

امامجبورباشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدرسخته گل آرزوهاتو توباغ دیگری ببینی

وهزار بار توخودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک





روز اول گل سرخی برام آوردی

گفتی برای همیشه دوستت دارم

روز دوم گل زردی برایم آوردی

گفتی دوستت ندارم

روز سوم گل سفیدی برایم آوردی

و سر قبرم گذاشتی

و گفتی منو ببخش فقط یه شوخی بود...

(قابل توجه بعضي ها)







اگه یه روز اونی که دوستش داری تنهات گذاشت...

غصه نخور

اون لیاقت با تو بودن رو نداره...



عاشقانه


 

 

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی می نویسم از تو که بهترینی .....

می نویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت .....

می نویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی .....

می نویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم .....

با چشمهای خیس می نویسم که مرا تنها نگذار و با دلی پر غرور می نویسم که تا

آخرین لحظه

نفسهایم ، هم نفس تو هستم .....

چه لحظه زیبایی بود لحظه ای که ما بهم رسیدیم و آنگاه که دست در دستان هم گذاشتیم

آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد

می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست و هیچکس به جز تو لایق

این قلب پر احساس من نیست ....

با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی ، با آرامش عاشقانه می نویسم از تو

که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم و بر قلب پاک تو بوسه می زنم

و تا ابد کنارت می مانم......


 







 


نمیخوام بگم قدر یه دنیا دوست دارم...

چون دنیا یه روز تموم میشه...

نمیخوام بگم که مثل گلی...

چون گل یه روز پژمرده میشه...

نمیخوام بگم دوست دارم...

چون اصلا دوست ندارم...

بلکه من عاشقم...

چقدر سخته با تو بودن ولی تو رو ندیدن...

 

?فرانك | 1387/7/18 | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر | موضوع: ye asheghe tanha
JavaScript Codes JavaScript Codes

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس