خواست من گوشهء تاریک درونش باشم با خودش گفت منم رهگذری خواهم بود، و نپرسید چرا تاریکم! با خودش برد مرا گوشه ای از خانهء خود گفت آرام به من خیره بمان مثل یک کودک ساده زیر آوار هزاران دل دیگر ماندم نه صدایی نه شکایت به دل بی روحش با خودش گفت که فردا او هم از دلم خواهد رفت و نپرسید چرا ساکت و تنها ماندم! ا و نپرسید چرا خیره به او می نگرم! ا و نپرسید که من اهل کجایم، به کجا خواهم رفت! او ندانست که شاید این بار روح من عاشق زندان درونش بشود ا و ندانست که من مثل هزاران فریاد زیر بغضی بی جا خاموشم ا و ندانست که من تاریکم چون گرفتند چراغم را آن نامردان ... روزها می رفتند و ندانست چرا من هنوز اینجایم من هنوز خیره به او می نگرم من هنوز گوشه ویران دلش جا دارم چون ندانست که من عاشقانه دوستش می دارم |
| هم YYYYYYYYY ه جا حرف تو هست همه برات گل ميارن چرا مردم نميخوان دست از سر تو بردارن بگو که من ديوونتم دوست دارم خيلي زياد اگه نگي من ميميرم و دق ميکنم دلت مياد مگه از عشق من و چشماي تو بي خبرن چرا راحت نميگي تا همه از اينجا برن
|
بهمون افتخار بده و يه سری به ما بزن...منتظرم!
خاموش
