




| X Close | ||
طنین آوای من
اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،
گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند
اما شعرهایم را
که از دستبرد هر چشمی پنهان کرده ام،
بردارند و بی آن که بخوانند ،
همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام
صومعه ای هست کوچک و زیبا
و روحانی و مجهول ،
به آن جا بسپارند .
چه در همین صومعه است که من
از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم
و به درون آن پناه می بردم.
همین جا بود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم
در برابر سر در آن که به رنگ دعاست ،
گرم ترین و پرخلوص ترین سروهاهای عاشقانه ام را
خاموش زمزمه می کردم.
و نغمه ی مناجات من ،
از چشم های پر اسرار مناره ای باریک و بلند آن
در آستانه ی هر سحرگاه و در دل هر شامگاه
و در بهت غمگین و اندوهبار هر غروب
در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرور تنهایی من می پیچید.
و همواره انعکاس طنین آن در این دره ،
گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ، می گردد و می پیچد و می خواند.
حتی اگر برای همیشه خاموش شوم،
حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ،
و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را
در زیر رواق بلند وزيباي صومعه ام زمزمه کنم ،
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ،
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ،
طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست ،
همواره در این کوهستان خواهد پیچید !
سلام به همه عزيزانم.
من برگشتم .اين چند وقته به دلايلي نتونستم آپ كنم.همه سعي ام رو ميكنم مثل قبل از اين وب راضي باشين.
دوست دار همتون :فرانك



عشق یعنی روزگار * شلاق زمانه* قصاص زندگی* ولی افسوس که
قصاص زندگی را دید شلاق زمانه را خورد ولی عبرت نگرفت
![]()
من برای سالها مینویسم سال های بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود
![]()
امروز دیدمت خسته بودی اگه اشتباه نکنم دل شکسته بودی
دوستم نداری می دونم حتما به دیگری دل بسته بودی
پس بگذار با اشک چشمانم بنویسم دوستت دارم
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که کسی اقبال تو باشد؟ اغاز کسی باش که پایان تو باشد
چندیست که بیمار وفایت شده ام
در بستر غم چشم به راهت شده ام
این را تو بدان اگر بمیرم روزی
مسئول تویی که من فدایت شده ام
زمانی که متولد شدم یکی تو گوشم گفت: تا اخر عمر با تو هستم
خندیدمو گفتم : تو کی هستی؟ گفت غم و تنهایی
میروم از رفتنم شاد باش.........................از عذاب دیدنم ازاد باش
گرچه تو تنها تر از من میروی.....................ارزو دارم ولی عاشق شوی
ارزو دارم بفهمی درد را............................تلخی برخورد های سرد را
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو
تو بی وفا بودی ولی اونی که برات میمرد منم
تا زنده ام دوست دارم اینم کلام اخرم
دلمو شکستی اما تو اشتباه کردی
قسم به اون خدامون خیلی اشتباه کردی
اشک من بارون غربت..................تو دلم غبار حسرت
من برات سوغاتی دارم................یه سبد گل محبت
گر قضای روزگار تکیه کند قلب مرا
مینویسم روی هر تکه از ان نام تو را
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت / روز دوم الکی الکی چشمام به چشمات افتاد/
هفته بعد دزدکی بهت نگاه میکردم/ ماه بعد شانسی به دلم نشستی/
و حالا سالهاست یواشکی دوست دارم
عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری


راز من ... عشق من... از چشم ترم زود مرو... صد جانم به فدايت ز برم زود مرو نكنم شكوه كه دير آمدي در بر من لااقل دير آمدي به سرم زود مرو بشنو راز من ... بنشين يك دم واز چشم ترم زود مرو اي شكسته تو شكستي مويه كردي ... گريه كردي ... از ته دل غصه خوردي. من باهاتم. خاك پاتم. تو صداتم من رفيق گريه هاتم، عشق در تو... شور در تو.. بي تو من جايي ندارم... بي تو فردايي ندارم، من باهاتم ... مثله بارون تو چشاتم مثله غصه تو صداتم... چون پرنده در هواتم عشق در تو، شور در تو، بي تو من هيچم....

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
آی...بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست
اگر آن حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی ست
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست بر انکار مکوش

تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار ...
خسته از این زندگی با غصه های بی شمار
